چشم گرگ

بیدار شو٬ پیش از آنکه مجبور شوم با دندان هایم بیدارت کنم...

چشم گرگ

بیدار شو٬ پیش از آنکه مجبور شوم با دندان هایم بیدارت کنم...

یک بُعد این رابطه

یاد خودمان که می افتم٬خنده ام می گیرد.عجب پدیده هایی بودیم !یک سره در پاریس سیر می کردیم !هرهر کنان و زرزر چرند گویان می رفتیم و همینطور اسل.ام بود که به فاک می رفت!(به سایر ادیان الهی هم رحم نمی کردیم !)توی پارک٬پیاده رو ٬وسط خیابان٬توی دانشگاه حتی !زیر دماغ حراست ! 

همه ی دیوانه بازیهایمان را یادم است !در کمال اعتماد به نفس .واقعا وقتی با هم بودیم به کمال مطلق می رسیدیم !چه ضربه ی سنگینی بودیم بر پیکره سالها تلاش علما !

یک ماه فوق العاده ای بود و من تا سالها صبح های زودش را مثال می زنم!الان تقریبا یادم رفته با زمین و آسمان تنها بودن چجوری است٬این که یک نفر نگاهت کند٬نگاهت کند چه حسی دارد... یا  فرار کردن از دست نگهبان و حراست (فقط به خاطر اینکه اینکه داری بهترین کار دنیا را انجام می دهی به خونت تشنه اند!)

رابطه ی سه بعدی زیبا و شفافی بود ٬

و مثل یک تکه یخ ٬

کم کم در آفتاب اردیبهشت آب شد.

نظرات 1 + ارسال نظر
[ بدون نام ] پنج‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 06:22 ب.ظ

سلام...
من خیلی ناامید شده بودم از دوستیمون...حس میکردم خیلی تنفر پیدا کردی و اینا...آخه جواب نمیدادی! حق داشتم دیگه!...
نه منم ناراحت نیستم...
امینم رو عشق است...........
اینجام که شکلک نداره گل بدم...با این وجود بازی بیا:دی[گل][گل][گل]

آره خدایی حق داشتی...تقصیر من بود!
با امینم رو عشق است هم موافقم !
ممنون بابت گل ها !
:-دی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد