یاد خودمان که می افتم٬خنده ام می گیرد.عجب پدیده هایی بودیم !یک سره در پاریس سیر می کردیم !هرهر کنان و زرزر چرند گویان می رفتیم و همینطور اسل.ام بود که به فاک می رفت!(به سایر ادیان الهی هم رحم نمی کردیم !)توی پارک٬پیاده رو ٬وسط خیابان٬توی دانشگاه حتی !زیر دماغ حراست !
همه ی دیوانه بازیهایمان را یادم است !در کمال اعتماد به نفس .واقعا وقتی با هم بودیم به کمال مطلق می رسیدیم !چه ضربه ی سنگینی بودیم بر پیکره سالها تلاش علما !
یک ماه فوق العاده ای بود و من تا سالها صبح های زودش را مثال می زنم!الان تقریبا یادم رفته با زمین و آسمان تنها بودن چجوری است٬این که یک نفر نگاهت کند٬نگاهت کند چه حسی دارد... یا فرار کردن از دست نگهبان و حراست (فقط به خاطر اینکه اینکه داری بهترین کار دنیا را انجام می دهی به خونت تشنه اند!)
رابطه ی سه بعدی زیبا و شفافی بود ٬
و مثل یک تکه یخ ٬
کم کم در آفتاب اردیبهشت آب شد.
سلام...
من خیلی ناامید شده بودم از دوستیمون...حس میکردم خیلی تنفر پیدا کردی و اینا...آخه جواب نمیدادی! حق داشتم دیگه!...
نه منم ناراحت نیستم...
امینم رو عشق است...........
اینجام که شکلک نداره گل بدم...با این وجود بازی بیا:دی[گل][گل][گل]
آره خدایی حق داشتی...تقصیر من بود!
با امینم رو عشق است هم موافقم !
ممنون بابت گل ها !
:-دی